|
دلنوشته های یک بچه مثبت نما! |
چقدر تلخه تو روز تولدت همه بهت تبریک بگن...غیر اونی که منتظر بودی اول از همه بهت تبریک بگه...باید بزاری رو حساب اینکه سرش شلوغه یا شلوغی های دور و برش تو رو ااز یادش برده؟! باید بزاری رو حساب اینکه پیش میاد دیگه...یا رو حساب اینکه این نیز بگذرد... چه تلخ است...با بغض بنویسی...با خنده بخوانند... [ بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:47 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
همین الان خبری خوندم راجع به توهین دوباره به مقدسات شیعیان...توهین به دهمین امام معصوم... توهین آنهم توسط یک شیطان پلید و کثیف خواننده نما... شما هم کافیست با کلمه نقی و امام نقی در عکس های گوگل سرچ کنید. سرم درد می کند. از این همه ضعف و زبونی دشمن در حیرتم... مهدی بیا...
وبلاگی ساخته ام برای انتشار پوستر هایی با برچسب نقی و امام نقی. تا دوباره با جستجوی این کلمات چشمانم آلوده به تصاویری که در گوگل منتشر شده نیافتد. ساکت ننشینید. شما هم اقدامات مشابه را انجام دهید. ساکت ننشینید... فوری مراجعه کنید http://hadinet.ir/emam_naghi http://forum.bidari-andishe.ir/thread-16488.html
[ بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
امشب از سمنان اومدم. رفتم مدرکمو بگیرم... و گرفتم و برای آخرین بار بود که به پردیس شهدای دانشگاه سمنان سر زدم... اما همه چیز عوض شده بود...پردیس شهدای دانشگاه...مزار داداش ابراهیم من، شبیه بقیع شده بود...و من مات و مبهوت تماشاش کردم. اما...دیگه نمی شد بری سر مزارش و زانو بزنی و سرتو بزاری رو سنگ مزارش. واسه همین یکم ضدحال خوردم. قبلا بهتر بود. اونجا خلوت تر بود. راحت می شد تو ساعتای خلوت روز بری و هر چه قدر دوست داری با داداشت درد دل کنی. اما الان... کف محوطه پردیش شهدا رو با خاک پوشوندن و دیواراشو شبیه بقیع درست کردن. حرکت نمادین قشنگی بود. یعنی خدایی تحت تاثیر محیط قرار گرفتم. اما... یکم ته دلم ناراحت شدم. اطراف پردیس شهدا شده مقر برادران!!! یک طرف برادرای هیئت روح الله...یک طرف بسیج...یک طرف هم بنیاد شهید...دیگه نمی شه راحت رفت نشست اونجا و درد دل کرد. یکم روحیه فمنیسمیم گل کرده بود. دوست داشتم برم با این برادرا دعوا کنم...اما...یادم اومد...آخرین باریه که به اونجا می رم. دیگه چه اهمیتی داره که من خوشم بیاد یا نه. من دیگه عضو اونجا نیستم...دلم تنگ می شه. خیلی خیلی دلم تنگ می شه. برای پردیس داداش ابراهیم! [ نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:39 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
امشب شب شهادت مادر دوعالم حضرت صدیقه زهرا(س) است. دلم قدر دو عالم گرفته. نمی دونم واقعا نمی دونم چرا.فقط می تونم بگم خیلی واسه خودم ناراحتم. خدایا...این شبا دلم میلرزه وقتی اسم شیعه میاد. خدایا من واقعا شیعه ام؟ کجاست واقعا کجاست؟غیرت شیعه بودن کجاست؟ خدایا...امشب دارم حس می کنم...جگرم داره میسوزه...من در حدی نیستم که برای علی(ع) دلم بسوزه...اما امشب احساس میکنم چه طور واقعا چه طور می شه با درد شهادت این بانو کنار اومد؟ فقط باید علی(ع) بود که تونست همچون فاطمه ای رو غسل کرد ودفن کرد و همچنان زندگی کرد. الان احساس میکنم چقدر کمر اون امام خم شده...هرچند تازه اون علی بود. اون از آسمان و زمین خبر داشت...چطور می شه از روز اول تا ته سرنوشتتو بدونی سرنوشتی که این همه پر از درد بوده بعد بازم تونست زندگی کرد. خدایا...اصلا هر چی فکر می کنم در حد ظرفیت من نیست...شناخت این زوج آسمونی در حد من نیست...خدایا من روم نمیشه اون دنیا بگم شیعه بودم. خدایا...دلم عذاداری می خواد. بقیع می خواد.. امشب آسمون چه خبره... امشب دلمو آسمونی کن. حتی نوشتنمم نمیاد.خوابمم نمی اد. واقعا نمی شه تو چنین شبی آرامش داشت. نمی شه...
[ ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:10 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
عصر امروز هوا بارانی است... دلم هوای حرم دارد. دلم هوای یک روز زندگی بدون خطا دارد. دلم هوای شبهای نمناک در سنگر جبهه ها را دارد. دلم هوای هوای پاک شلمچه را دارد. دلم انگار...نمی دانم...اما...دلم هوای خدا دارد... [ سوم اردیبهشت 1391 ] [ 4:31 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
مطلبی رو همین الان تو یک وبلاگ خوندم.اینقدر متاثر شدم که خودم هم تصمیم گرفتم سریع تو وبلاگم لینکشو بزارم. حتما سربزنید. [ سیزدهم فروردین 1391 ] [ 1:48 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
آنها که حرفی برای در کنار هم بودن ندارند آنها که با وقت گذرانی های بیهوده و بی ثمر و گاها پر گناه در کنار هم صله ارحام می کنند آنها که هیچ نمی دانند و انگار همه چیز می دانند...نه من این جماعت را دوست ندارم. بودن در کنارشان سوهان روحم می شود. مرا رها کن دنیای پست!!!چرا رهایم نمی کنی؟ بگذار بروم انجا که روحم را به پرواز در می آورد. بگذار از قبیله خاکیان جدا شوم و برای مدتی هم که شده به آسمان بپیوندم. من زمین را دوست ندارم.بگذار بروم. التماس می کنم رهایم کن...رهایم کن [ هشتم فروردین 1391 ] [ 3:11 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
گاهي گمان نمي كني ولي خوب مي شود، گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛ گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛ گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست، گاهي تمام شهر گداي تو مي شود... دكتر علي شريعتي [ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 12:54 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
امشب...دلم آروم نگرفت بشینه مثل آدم درسشو بخونه! همین جوری هی سر من غر میزنه!!! مگه تقصیر منه آخه؟ دلم گرفته...خوب می دونم چرا...واسه که محرم و صفر تموم شدند. واسه که دوباره هوای شبای عزاداری رو کرده. هوای مسجد دانشگاه سمنان کرده و مداحی های بچه های هیئت روح الله... واسه این گرفته که می دونه دیگه هیچ وقت دیگه ای پیش نمیاد که دهه محرم رو با بچه هیئتیهای محبان روح الله عزاداری کنه... واسه این گرفته که می دونه امسالم محرم و صفر تموم شد...یعنی میشه سال دیگه ام لیاقت حضور داشته باشه؟ واسه این گرفته که امشب دوباره و دوباره و دوباره جمعه شبه و...یک جمعه دیگه هم گذشتو و همچنان انتظار مقدم دلدار می باید کشید... واسه این گرفته که...دوباره نزدیک عید شده...من که می دونم دردش چیه...درش از همون اول یک چیز بود...دوباره هوای سفر به سرزمین ملائک داره...اصلا هیئت روح الله رو دوست داره چون همش آخر مداحیاشون میگن: کجایید ای شهیدان خدایی... مسجد دانشگاه رو دوست داره به خاطر پردیس شهداش... به خاطر شهید گمنامی که اونجا مزار داره... واسه این که...نمی دونه که امسال برا امام حسین یک جوری عزاداری کرده که شهدا بهش اجازه بدن بره پیششون؟ واسه این که... اینقدر از پارسال تا امسال بد بوده که نمیخواد یاد غروبی بیافته که تو شلمچه کنار شهدا با مادرش زهرا(س) تجدید میثاق کرد و گفت دیگه نمی زارم رنگ سیاه گناه روم بشینه... حق داره...به خدا حق داره...دارو ندارش تو دنیا ائمه بودن و شهدا... از امام حسین که سال تا سال و عاشورا به عاشورا خبری نمی گیره...هر ده هفته یکبارم به زور جمعه ها غروب می گیره و انگار نه انگارشه که امام غائبش بازم نیومده...به مادرساداتش(س) هم که قول مید ه و وفا نمی کنه... به شهدام که از بس از روشون شرمنده است نمی دونه چی بگه... این یعنی آخر بی کسی...این یعنی خرابی همه پل های پشت سر ولی... این دلی که من میبینم مگه از رو میره!!!بازم و بازم و بازم...می ره سراغ همون پل های شکسته شده...چون مطمئنه همه ی اونایی که بهشون بدقولی کرده و به همشون مدیونه...خودشون پلهای خراب شده رو درست کردن. مطمئنه که بازم بره پیششون باهاش با روی باز برخورد می کنن همه کس این دل همشون باهم تو سرزمین ملائک جمع شدن... دلش می خواد بره پیششون...ولی هنوز دعوتنامه ای نرسیده...چجوری بره بدون دعوت... خدایا...دلم باز هوای مناطق کرده...من که گفتم یک بار برام بس نیست...خدایا...هرسال این موقع...چقدر روز و شبام پره حسرته...کاش منم...ای کاش، ای کاش، ای کاش...
[ سیزدهم اسفند 1390 ] [ 1:5 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
ما رای میدهیم به عشق آن رهبر آزاده ای که رای می دهد...شرکت در انتخابات اعلام آشکار تعهد به ولایت است. [ دوازدهم اسفند 1390 ] [ 12:30 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
این روزها روزگار عجیبی را می گذارنم. کنکور ارشد هم گذشت...این که نتیجه چه باشد شاید چندان اهمیتی نداشته باشد...اما اینکه من با فرصت هایی که خداوند عطایم کرده است چه می کنم انگار بیشتر در ذهنم جلوه گر است. این روزها روزگار انگار به کام است. اما آیا همین کافیست؟ چه میکنم نمی دانم. این که آیا با این طرز گذران عمر قلب صاحب این وبلاگ را هم آسوده می نمایم را واقعا نمی دانم. به هر جایگاهی که می رسم می گویم: خب اینجا که جایی برای یاری آقایم ندارم میروم پله ای بالاتر آنجا دیگر وظیفه ام را به سرانجام می رسانم...اما گاهی فکر می کنم اگر دیگر فرصتی نبود چه می کنی؟ آنجا چه جوابی برای امام غایبت داری؟ نمی خواهی بگویی که فرصت کم بود و نشد و فضا برایم مهیا نشد... مولایم!!! سخت نگرانم. بعد این همه سال هنوز نفهمیدم چگونه منتظر واقعی باشم...آیا همین که خودسازی کنم کافیست؟!همین که بگویم درس می خوانم شاید روزی بتوانم با استفاده از جایگاه علمی جامعه را آباد می کنم کافیست؟! خوب می دانم که کافی نیست اما نمی دانم چگونه عمل کنم...نمی دانم...به فریادم برس...یا غیاث المستغیثین ای کاش در رکاب امامم شوم شهید....من سخت بر دعای فرج بسته ام امید... [ سی ام بهمن 1390 ] [ 6:53 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
یک کتاب جدید خوندم: چهل نامه کوتاه به همسرم، اثر نادر ابراهیمی. فوق العاده بود. قبلا هم از نادر ابراهیمی کتاب خونده بودم مثلا کتاب< مردی در تبعید ابدی> هم فوق العاده بود. اما این کتاب یک سری ویژگی های خاص داشت که بر طبق این ویژگی ها به عنوان یک کتابدار کوچک و عضوی از جامعه انسانی توصیه می کنم: اگر مرد هستید و متاهل: حتما حتما حتما بخریدش(قیمتش 4500تومان)، بخونیدش، نکته برداری کنید و با نوع برخورد خودتون با همسرتون و توقعات خودتون ازش مقایسه اش کنید!!! اگر مرد هستید و مجرد: می تونید از کتابخونه کرایه کنید و بخونیدش. مهم اینه که بخونیدش و در کنار آموزش های پیش از ازدواج یاد بگیریدش. اگه خیلی حافظه خوبی ندارید یادداشت برداری کنید. اما نکته مهم اینه که هدف کتاب رو درک کنید و دیدگاه روشنتری از زندگی مشترک دستتون بیاد. اگر خانم هستید و متاهل: خیلی توصیه نمی کنم بخونید. چون اگر احیانا!!!یکم بی جنبه باشید افسرده می شید که چرا همسر شما مثل نادر ابراهیمی نیست و نتیجش فقط ایجاد یک دلخوری از همسرتونه!!! البته می تونید به عنوان اولین مناسبتی که در پیش دارید به همسرتون این کتاب رو کادو بدید! اگر خانم هستید و مجرد: فقط در صورتی که خیلی توهمی و تخیلی نباشید و قول بدید که برای خودتون از همسر آینده تون یک شاهزاده ی آرمانی و سوار بر اسب سفید نسازید!!! بخونیدش از نکاتی که گفته استفاده کنید و سعی کنید اینقدر خوب باشید که فردی با ویژگی های شخصیتی این کتاب رو خدا نصیبتون کنه!!! (البته قصدم این نیست که بگم مردهای امروزی ایده آل نیستند، چون واقعا این طوری نیست. خدا به هر کسی به اندازه ظرفیت خودش همسر میده...اگه همه خوب باشیم...جای هیچ نگرانی وجود نداره...)
[ یازدهم بهمن 1390 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
سلام دکتر! خوبی؟ دکتر بازم که داری می خندی. همیشه می خندیدی از روزی که یادم میاد. یعنی از روزی که... اولین کتاب زندگی نامه تو خوندم. تو اون نوشته بود دکتر. نوشته بود که همیشه با بچه های جنگ زده مهربون بودید و بهشون می خندیدید. تو دستنوشته هاتونم خودتون نوشته بودید. دکتر اگه بدونی چقدر آرزو دارم الان پیشم می بودی یکی از همین خنده ها نثارم می کردی! دکتر آرزو داشتم پیشم می بودی. احساس می کنم تنها کسی که می تونستم الان همه حرفامو بش بزنم شما بودی. دکتر چمران عزیز. شهید بزرگوار... همه کتاباتو نو دارم. باهاشون زندگی می کنم. می رم تو رویا... رویای روزی که منم روزی به اندازه شما...نه... ولی به یک صدم اندازه شما روحم بزرگ شه. به اندازه ای که منم صبرم بالا بره و بتونم غم دیگران رو تحمل کنم. دکتر... اگه الان فقط یک نفر مثل شما بود تو این دنیا...خیلی چیزا عوض می شد. دکتر این روزا اوضاع بدجور شیر تو شیر! هر کی داره هر کاری رو می کنه که دوست داره. دکتر... دکتر... آقا... رهبرمون...همون که عکس جوونیاش منو یاد شما می ندازه... همون که هم رزم شما بود...دکتر اگه بودی هیچ کی جرئت نداشت بهشون از گل نازک تر بگه ... چه برسه به این که به حرفشون گوش نکنه و تازه بی حرمتی ام بکنه. می دونم چمران عزیز...می دونم قلب شما الانم از دیدن این منظره ها مالامال درد می شه میدونم شمام روزی صد بار آرزو میکنی که ای کاش بودی و یاورش می شدی... دکتر...دعا کن...آقا تنهاست...دعا کن برای ظهور صاحبمون. اگه اون بیاد همه شما میاید... دکتر تنها شمایید که ندای هل من ناصر ینصرنی رهبرو می شنوید...البته هستند گوشهایی شنوا مثل شما... اما...اندک...اندکتر از آن که بتوانند یاری اش کنند... دکتر دیگه این جوری به من نخند...گاهی اخمم لازمه...هر شب کنار تختم...شما می خندی... آقا می خنده...خب منم فکر میکنم باید بخندم دیگه!!! دیگه بسه دکتر...خیلی حرف زدم...شبت بخیر...سلام منم به اولیاء الله برسون... [ بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 1:24 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
امروز یک روز خاصه. امروز در گروه کتابداری غوغایی به پاست. امروز... روز جشن فارغ التحصیلی ماست... ما امروز رسما به عنوان کتابدارانی واقعی معرفی می شویم...همان کتابدارانی که دستشتان چو ابربارانیست/ چراغ روشن شبهای ظلمانی است...
ما امروز سوگند یاد میکنیم و تقدیر می شویم و تندیس می گیریم. خدایمان یاری کند تا همیشه بر سر پیمانمان وفادار بمانیم. کمی شادم و کمی دلگیر... عقل به رفتن می خواند و دل به ماندن و این هر دو را خداوند آفریده است.
[ دوم آذر 1390 ] [ 11:8 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
به به، چه نمازی!
فکرم همهجا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محراب دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یکذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانیست!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندیست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بیدغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقبمانده جدا نیست
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره بانکیست، ربا نیست!
از بسکه پی نیموجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
به به، چه نمازیست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست
[ سیزدهم آبان 1390 ] [ 11:34 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
مامان و بابام رفتن مکه
دلم خیلی گرفته ولی دل شما که نگرفته!!! پاشید برید کتابخونه ای کتابفروشیی چند تا از کتابای رضا امیرخانی رو بخرید و بخونید. هر کتابشم بود خوبه. اصلا فرقی نمی کنه چه کتابیش باشه. رمان باشه. سفرنامه باشه و یا داستان اجتماعی باشه. مهم اینه که کتاباش تولیست پفروش ترین کتاباس. و مهم اینه که این نویسنده به گفته خودش فقط یک تعهد نسبت به خواننده هاش داره و اون اینه که صداقت داشته باشه و فقط حرف راست بنویسه. البته جز حرف راست حرف دلشم می نویسه و هر آنچه از دل برآید لاجرم... اگه خواننده کتاباش هستید و یا اگه خوندید حتما کامنت بزارید و نظرتون رو بگید. می خوام ببینم چن نفر مث من فکر می کنن!!! [ دوم آبان 1390 ] [ 9:42 قبل از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
این تیتر خبری بود که به محض ورود به دانشگاه روی در و دیوار دانشگاه به چشمم خورد.
دیروز عجب روزی بود... دیروز پرستویی گمنام وارد دانشگاه سمنان شد... دیروز دانشگاه سمنان میزبان و میهمان شهیدی گمنام بود. دیروز دانشگاه سمنان را برای اولین بار خیلی دوست داشتم. دیروز تمام دانشگاه معطربود. و من...برای نخستین بار بود که بر سر مزار پاک یک شهید تازه به خاک سپرده شده نشستم. خاک های تازه و نمناک و سر شار ازعطر شهید. هر چند دستانم و چشمانم و پاهایم از فرط گناه الوده بود و هر چند از فرط شرمندگی نای راه رفتن نداشتم. اما قدم در راه گذاشتم... و باری دیگر و تجدید میثاقی دیگر... [ ششم مهر 1390 ] [ 3:19 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
این وبلاگ با یک سری اهداف خاص طراحی شد. اهداف خاص اما مقدس. از اول قرار شد آدرسشم هیچکی از آشناها ندونه... زمان گذشت من به اهدافم پایبند بودم ی وقتایی بدقولی می کردم اما زود دوباره به قولم عمل می کردم.به هیچکی ام از آشنا ها آدرسشو ندادم. بازم زمان گذشت... دوستای وبلاگی زیاد شدن... رابطه های وبلاگی زیاد شد... نظر گذاشتن تو وبلاگای همدیگه زیاد شد... به ی جایی کار رسید که بعضی وقتا 2 ساعت می گشتم تو وب تا وبلاگای ارزشی پیدا کنم و باهاشون تبادل لینک داشته باشم. گاهی وقتا شبا تا نیمه شب فقط با این هدف که پست جدید بزارم بیدار بودم. و گاهی فکر و ذکرم شده بود اینکه پست بعدی چی بزارم بهتره... اما...یک باره... یک تلنگر... وب گردی تا کی... هدف چی شد؟ آرمان چی بود؟! فکر می کنم یادم رفته بود. اگه یادم بود مطمئنا این همه ساعت از بهترین اوقات جوونیمو نمی ذاشتم پای مسائل حاشیه وبلاگ مثل ثبت نظر و تبادل لینک و قالب صفحه و...هر چند خودمم دوست داشتم واسم نظر بزارن... ولی بعضی نظرام خودم قبول داشتم که چرند بود... بعضی نظرام خودم قبول داشتم به نوعی اسراف در تایپ!!! بود. بعضی وقتا دل نوشته هام هم تحت تاثیر وب قرار می گرفت و موقع نوشتنش همش فکر می کردم که اگه یکی بخونه چی فکر می کنه... با این تفکر به نظر شما می شه اسمشو گذاش دل نوشته؟!!! اما چی شد که اینجوری شد فکر کنم تاثیر ی چیز بود. امسال با ی خانمی آشنا شدم که ی کتاب بهم داد. فکر کنم همش تاثیر اون کتابه هر جا دیدیدش بخونیدش. کمتر فروشگاه کتابی دارش... ظاهرش خیلی سنگینه... فکر می کنی از این کتاب فلسفیاییه که خوندش علم درست حسابی می خواد... اما این طوری نیس بخونیدش... تازه وقتی خوندینش می فهمید که چقدر جملاتش به دل می شینه. اینم بگم که شاید وسطای کتاب از خودتون بیزار بشید. ولی جنبه داشته باشید و بخونیدش. اسمش " اخلاق" نوشته عبدالله شبر. ولی فقط اسمش اخلاقه. از شیرمرغ تا جون آدمیزاد توش مطلب داره.وقتی بخونید بیشتر قدر وقت و زمان رو می دونید.حتی قدر چشمایی که ساعت ها به صفحه مانیتور خیره می شن و انگشتایی که تایپ می کنن. منم تصمیم گرفتم که بیشتر قدر این نعمتای الهی رو بدونم از این به بعد کمتر به حاشیه می پردازم. در ضمن من هم یک کتابدار و هم اگه خدا بخواد یک مشاورم. پس از این به بعد...تو پستام معرفی کتابم دارم. البته کتابای تاپ و درجه یکی که یا خودم خونده باشم یا یکی که خیلی خیلی قبولش دارم معرفیش کرده باشه... به سلیقه من اعتماد کنید...و اگه دوست داشتید با من مشورت کنید. دیگه قول می دم هر پستی که می زارم الکی نباشه و وقت کسی رو نگیره. و طوری نباشه که اون دنیا به خاطر وقتی که رو خوندن پستای من گذاشتید بخواید جواب پس بدید. و شاید این جمعه آخرین جمعه ای باشه که این طوری پست میزارم. البته با کمک صاحب این وبلاگ... ان شاء الله [ دوازدهم شهریور 1390 ] [ 12:34 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
خدایا...
با شروع ماه رمضان امسال وبلاگم یکساله شد. یاد اولین روزی که این وبلاگو ساختم بخیر... یاد اولین انگیزه ها برای ایجاد یک وبلاگ... و یاد اولین دلهره... دلهره از این که مبادا دوستی یا آشنایی قدم به این وادی گذاشته و آنچه درونم وجود دارد برایش آشکار گردد. تصور این که دفتر خاطراتم را کسی تا به حال از نزدیک هم ندیده بود و در این وبلاگ قرار بود همه محتوای آن نمایش داده شود. و به تدریج... خو گرفتن با فضای این وبلاگ... و آشنایی با وبلاگهای سایر دوستان و متاثر شدن از محتوای برخی از آنها... امروز و در این ساعات باقی مانده به افطار خدایا از تو می خواهم تا سالی دیگر دوباره یاری ام نمایی که هیچ گاه از اهداف مقدسی که برای ایجاد این وبلاگ داشته ام دور نگردم و این وبلاگ بتواند آرام بخش دلهای ناآرامی باشد که قدم به آن می گزارند... [ سیزدهم مرداد 1390 ] [ 7:27 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
واقعا نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته؟ اصلا علت ناراحتیم رو نمی تونم بفهمم. می دونم که می ترسم. می ترسم یک روز مجبور شم که از همه اون چیزایی که بخش عظیمی از زندگیمن جدا شم. می ترسم یکی مجبورم کنه از وابستگی هایی که دارم دل بکنم. نه نمی تونم نمی تونم. من بدون یاد شهدا بدون زیارت شهدا بدون عشق رهبر نمی تونم زندگی کنم. هرکی ام که این چیزا براش بی معنی باشه برام بی معنیه. هر کی که قلبش به عشق رهبر نتپه هر کی که شهدا براش همونی باشن که تو تلویزیون و رادیو نشون می ده هر کی که ارزشای من براش بی ارزش باشه رو نمی تونم تحمل کنم. خدایا... میدونم یک تضاد بزرگ تو رفتارمه. می دونم که مومن نمی ترسه مومن هیچ وقت توکلش کم نمی شه. مومن... خدایا...دارم ایمان میارم که فقط ادعای ایمان دارم خدایا...خودت هم بهم صبر بده هم عقل خودت درست کن...
[ چهارم مرداد 1390 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ یه بچه مثبت نما! ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |